رمان جديد - تاریخ: 1397/3/21 ساعت: 10:41
كنچيوا:) من با رماااان جديد اومدم:) خب بريم سراغ بيوگرافي: اسم:تص
گپ - تاریخ: 1397/3/21 ساعت: 10:41
درود:-) لوسيا با گپي ديگر در اختيار شماست:-) خب ايندفعه ميخوام يك&#1605
قسمت 1 رمان تصوير هزار تيكه شده - تاریخ: 1397/3/21 ساعت: 10:41
رمان تصوير هزار تيكه شده_قسمت 1_ساعت 5:20_عصر_اوييشي: خيلي گرم بودو &#1
-_- - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 2:12
خصوصي........................................
نميدونم!!!!!!!!!! - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:46
نميدونم چي شده چن وقته بعضي از نوشته ها دو بار گذاشته ميشن! بايد برسي كنم!هاهاهاها! الانم قسمت 5 پاك شده!ديگه نميتونم دوباره بنويسمش پس خلاصه ش ميشه اين: ريوما فقط يهويي خوابش برده بود.بعد اهنگ خوند و با لوسيا اشتي كرد. اهنگ:تنها شدم. گوگولياي منين^-------^
قسمت 6 - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:46
فرياد در قلعه بريتانيا_قسمت6_ساعت6:00_صبح_لوسيا: افتاب خورد توي چشام و بيدار شدم.ريوما رو با حركت دست بيدار كردم. غرغر كرد و بيدار شد.دست و صورتمو شستم و صبونه خوردم.همه ي بچه ها غرغر كنان بيدار شدن.وقتي همه اماده شديم سوار اتوبوس شديم. كايدو_داري چيكار ميكني ايجي؟ ايجي_دارم نگاه ميكنم كدومشو اول بخ...
قسمت7 - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:46
فرياد در قلعه بريتانيا_ساعت9:8_صبح_قسمت7_لوسيا: با شوخي هاي بچه ها كم كم اون صدا رو فراموش كردم. ولي اين محافظ هاي قلعه خيلي رو نِرو آدم بودن.نگاه خيره اي داشتن. ظاهراً تنيسور هم بودن.چون ساعت 8:30ديديم دارن دو نفرشون دارن بازي ميكنن.البته تا ديدن ما داريم نگاهشون ميكنيم بازيشونو قط كردن! رفتيم بيرو...
قسمت8 - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:46
فرياد در قلعه بريتانيا_قسمت8_ساعت9:20_صبح_لوسيا: يهو اون موجود ديوونه شد... فريادي بلند كشيد و پنجره رو شكست و وارد اتاق شد... همه مون بهم چسبيده بوديم وفرياد ميزديم... ريوما دستمو گرفته بود و محكم فشار ميداد... خدايا..... موجود گنده بود و خيلي دراز... دورمون ميچرخيد...خيلي وحشتناكه... همه جا پر از ...
قسمت9 - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:46
فرياد در قلعه بريتانيا_قسمت9_ساعت12:40_ظهر_لوسيا: ظهر شد ولي ريوما هنوز برنگشت... راجب گذشته اش فكر ميكردم.ما هيچوقت راجب خونواده هامون حرف نميزديم. به ريوما فكر كردم. به وسعت ترس هاش. به وسعت ترس از كودكيش. حس ميكنم ريوما يه بخشي از زندگيش رو كه نميدونسته رو بهش گفته... گرچه فوجي چن وقت پيش به من گ...
قسسمت10 - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:46
فرياد در قلعه بريتانيا_قسمت10_ساعت3:24_عصر_لوسيا: بعد از همه اون اتفاقا كمتر بيرون ميرفتيمو بيشتر تو نشيمن بوديم. جيمز ديگه رفيق ما شده بود.روزي دو سه بار بهمون سر ميزد! ولي با اين حال يكم احساس خطر ميكرديم...احساس ترس... مومو و جيمز به اينكه از سوسك ميترسم و چه كارايي نميتونم انجام بدم ميخنديدن و ر...
قسمت 11 - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:46
فرياد در قلعه بريتانيا_قسمت11_ساعت4:02_عصر_لوسيا: جيمز از اتاق رفت بيرون دنبال كاراش. مام مونده بوديم تو اتاق و حوصله مون بدجوري سر رفته بود. مومو خميازه كشيدو گفت_واااااي!پوكيدم از بيكاري! تاكا_تنها تو نيستي...اي خدا! ايجي_بهتر نيست بريم يه دوري بزنيم؟ ريوما و مومو با كنايه گفتن_اره كه بعد هيولاي ا...
قسمت 12 - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:46
فرياد در قلعه بريتانيا_قسمت12_ساعت8:50_شب_لوسيا: همينجوري بيكار نشسته بوديم تو راهرو. نميدونستيم بايد چيكار كنيم.بدجوري دلمون براي بيرون رفتن و شوخي هامون تنگ شده بود. ايجي همينجوري با نوك كفشش ميزد به در اتاق خانم روزاكي. صداي راه رفتن امد. واي نه. دوباره نه... اتفاق جديد؟ نه... یهو خانم روزاکی از ...
قسمت 13 - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:46
فرياد در قلعه بريتانيا_قسمت13_ساعت9:10_شب_لوسيا: هرچي ريوما رو تكون ميدادم فايده نداشت... بيرونو نگاه ميكرد...انگار اصلا نه منو ميديد نه حسم ميكرد... اصلا پلك نميزد فقط...فقط...سفت و سخت خيره شده بود... يهو... از پنجره... پنجره خيلي اروم تيكه هاش افتاد... همون هيولاي اون يارو خيلي اروم خزيد تو... دي...
معرفي رمان^^ - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 19:55
سلاااااام^^ چطوريد عجقولي هاي من؟ منكه خيلي خوشالم** چونكه ميخوامممم براتون رماااان
منو ريو توي رمان - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 19:55
منو بخون p align='center'> منو بخون اینجا پیغامتون رو بنویسید p align='center'> منو بخون اینجا پیغامتون رو بنویسید p align='center'> منو بخون اینجا پیغامتون رو بنویسید اینجا پیغامتون رو بنویسید سلام^_^ اميدوارم از وبم لذت ببريد ميخوام اينجارو بتركونم از كلمه ي بزودي بدم مياد به خاطر